كتابفروشي

جمعه بيست و پنجم مردادماه يك هزار و سيصد و نود و دو

هواللطيف

ديروز رفتم بيرون! رفتم يه كتابفروشي كه قبلا عليرضا ازش تعريف كرده بود واسم. مي گفت خود كتابفروش مي شينه تو مغازش و كتاب ميخونه. يه كتاب واسه فرناز ميخواستم بگيرم. رفتم تو آقاهه انقد مودب و خوش برخورد بود دلم خواست يه كتاب ديگه هم بگيرم. به آقاهه گفتم من شنيدم شما آدم كتابخوني هستيد ،اگر مي‌شه يه كتاب خوب ديگه هم به من معرفي كنيد . آقاهه خيلي خوشش اومد و به عبارتي ذوق كرد از حرفم و اومد كلي كتاب بم معرفي كرد منم يكيش رو گرفتم "هابيل" اثر "گميگل د اونامو" مال يه نويسنده اسپانياييه! خلاصه خيلي معاشرت سازنده و خوبي بود. راضي بودم ازش. مخصوصا از اون قسمت كه گفتم "من تعريف شما رو از همسرم شنيدم" درونا به داشتن همسر فرهيخته ام افتخار كردم :)

انيميشن زيباي ياد تو

سه شنبه پانزدهم مرداد ماه يكهزار و سيصد و نود و دو

هواللطيف

نه اين كه وصف حال باشه ولي خيلي خوب نوشته بود با انيميشني زيبايي در كنارش آدم رو احساساتي ميكرد! يادد دوران مجردي افتادم :)) 

رختخواب مرا سخت در آغوش می فشارد
یارای برخاستنم نیست
سر بر تنم سنگینی می کند
و پای رفتنم نیست
از این جهان افت و خیز،

از این کویر هرزه گرد پیر خسته ام 

بی احساس شده ام
در من حسی نمی جوشد
عشقی نمی روید
یادی نمی شکفد

آن روزها گذشت
که ضربان قلبم تند میشد،
رنگم سرخ،
و زبانم بند می آمد

نمی دانم، 
شاید چیزی در من مرده است!
شاید هم تولدی دیگر را تجربه میکنم!
نمی دانم.

اما آرامم.
دیگر هیچ حادثه ای مرا نمی ترساند.
هیچ غریبه ای مرا افسون نمی کند،
و هیچ شکستی مرا نمی شکند.

تنها برای یک چیز افسوس می خورم،
افسوس برای تمام دقایقی،
که دنیا را جدی گرفته بودم.
ارزشش را نداشت!

شفيق بهروزيان

فعلا همين تا بعد