عید آمد و عید آمد

دوشنبه بیست و نهم خرداد یکهزار و سیصد و نود و یک

هواللطیف

امروز عیده ، اومدم که تبریک بنویسم و بعدش به اعتماد به نفس خودم احسنت گفتم که آخه مگه کسی هم این جا رو می خونه.... به هر حال عید مبعث مبارک

یه یه هفته ای خونه رفته بودم چه خونه رفتنی!

یه وقت با حوصله تر میام شرحش رو می نویسم

بعدا نوشت: اين وقت با حوصله تر گمان نكنم پيش بياد ولي در همين حد بگم كه رسيدم خونه و فهميدم كه يكي از نزديكان فوت شده و كسي من رو خبردار نكرد، بعدش هم تصادف......

فعلا همین

تا بعد

يه كار خير

جمعه دوازدهم خرداد ماه يكهزار و سيصد و نود ويك

هواللطيف

سلام

وسط وبگرديام يه جايي ديدم كه داشت يه كار خير مي كرد، كاري كه از دستم بر مي اومد اين بود كه اينجا بذارم شايد يكي دلش خواست كمك كنه:) اينجا رو ببينيد...

فعلا همين

تا بعد

پست تكراري

پنجشنبه يازدهم خرداد ماه يكهزار و سيصد و نود و يك

هواللطيف

الهی لا تکلنی علی نفسی طرفه عینی ابدا

اومدم اين رو بنويسم تو وبلاگ، سرچ كردم تو اينترنت كه درستش بياد به طرز جالبي وبلاگ خودم رو آورد تو صفحه اول سرچ و من يادم افتاد كه پارسال هم، همين موقع ها تقريبا، يه همچين پستي گذاشتم. ايناهاش!

خدايا همه جوره فقيرتم

درياب اين بنده رو سياه گنه كار رو كه خودت مي دوني كسي جز تو پناهش نيست

فعلا همين

تا بعد

يه درس جديد

دوشنبه هشتم خرداد ماه يكهزار و سيصد و نود و يك

هواللطيف

سلام

دقيقا نمي دونم دليل اين كه تصميم گرفتم بيام بنويسم چي بود ولي فك كنم خواستم يادم نره كه نبايد هيچ وقت عجولانه و شتاب زده تصميم بگيرم هر چند كه تحت فشار باشم و بار استرسي بهم تحميل بشه!

فعلا همين

تا بعد


زندگي

پنجشنبه چهارم خرداد ماه يكهزار و سيصد نودو يك

هواللطيف

برآنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم

برآنم که باشم

نزد کسانی که نيازمند من اند

کسانی که نيازمند ايشانم

کسانی که ستايش انگيزند

تا دريابم،شگفتی کنم،باز شناسم

که ام؟

که ميتوانم باشم؟

که ميخواهم باشم؟

تا روزها بی ثمر نماند

ساعتها جان يابد

لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که ميخندم

هنگامی که ميگريم

هنگامی که لب فرو ميبندم

در سفرم

به سوی تو

به سوی خود

به سوی خدا

که راهيست ناشناخته

پرخار، ناهموار

راهی که باری در آن گام ميگذارم

که قدم نهاده ام

و سر بازگشت ندارم

بی آنکه ديده باشم شکوفايی گلها را

بی آنکه شنيده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت درآيم از زيبايی حيات

اکنون ميتوانم به راه افتم

اکنون ميتوانم بگويم که

زندگی کرده ام...

فعلا همين

تا بعد

 

هويت يابي

دوشنبه يكم خرداد ماه يكهزار و سيصد و نود و يك

هواللطيف

تصميم گرفتم خيلي جدي بشينم و فكر كنم راجع به زندگيم و از اين بي برنامگي خودم رو نجات بدم.

قضيه اين نيست كه بيكارم و بيكاري داره اذيتم ميكنه. قضيه اينه كه حس مي كنم درگير روتين هاي زندگي شدم و هيچ تصميم و فكر جدي براي زندگيم ندارم. به عبارتي يه سري كار معمولي دارم انجام ميدم بدون اين كه هيچ دورنمايي از زندگيم داشته باشم...اين كه مثلا تا دوسال ديگه مي خوام به كجا رسيده باشم و برنامم چيه در كل...

يه جورايي فكر ميكنم براي بعد انسانيم تو زندگي هيچ برنامه اي نريختم و اين داره آزارم ميده

ادامه تحصيل كه چي؟ سركار رفتن كه چي؟ازدواج كه چي؟

به قول يكي، شايد به چرايي هام فكر نكردم تو زندگيم....

محتاج دعاي خيرم

فعلا همين

تا بعد